حکایت

جدیدترین مطالب
پیغام مدیر
| به وب سایت مجله پرستو خوش آمدید | شما می توانید برای استفاده از امکانات بیشتر در وب سایت ما عضو شوید |

تبلیغات

داستان او پشت پنجره بود

داستان او پشت پنجره بود

 روزی از روزها جانی با خانواده اش برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ به مرزعه رفته بودند.


مادربزرگ یک تیر و کمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه.

داستان زیبای « وزن دعای پاک و خالص»

داستان زیبای « وزن دعای پاک و خالص»

لوئیز ردن زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان بی غذا مانده‌اند صاحب مغازه با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار می‌کرد گفت : آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را می‌آورم.

حکایت زن بد كار و كفشدوز

حکایت زن بد كار و كفشدوز

روزي يك صوفي ناگهاني و بدون در زدن وارد خانه شد و ديد كه زنش با مرد كفشدوز در اتاقي دربسته تنهايند و با هم جفت شده‌اند. معمولا صوفي در آن ساعت از مغازه به خانه نمي‌آمد و زن بارها در غياب شوهرش اين‌كار را كرده بود و اتفاقي نيفتاده بود. ولي صوفي آن روز بي‌وقت به خانه آمد.

 
حکایت پيامبر ماه

حکایت پيامبر ماه

گله‌اي از فيل ها گاه گاه بر سر چشمه زلالي جمع مي‌شدند و آنجا مي‌خوابيدند. حيوانات ديگر از ترس فرار مي‌كردند و مدتها تشنه مي‌ماندند. روزي خرگوش زيركي چاره انديشي كرد و حيله‌ا‌ي بكار بست. برخاست و پيش فيلها رفت.

 
حکایت «اندازه نگهدار که اندازه نکوست»

حکایت «اندازه نگهدار که اندازه نکوست»

یکی از شاهان، شبی را تا بامداد با خوشی و عیشی به سر آورد و در آخر آن شب گفت:


ما را به جهان خوشتر از این یکدم نست      کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست

حکایت «عاقبت، گرگ زاده گرگ شود»

حکایت «عاقبت، گرگ زاده گرگ شود»

گروهی دزد غارتگر بر سر کوهی، در کمینگاهی به سر می بردند و سر راه غافله ها را گرفته و به قتل و غارت می پرداختند و موجب ناامنی شده بودند. مردم از آنها ترس داشتند و نیروهای ارتش شاه نیز نمی توانستند بر آنها دست یابند، زیرا در پناهگاهی استوار در قله کوهی بلند کمین کرده بودند، و کسی را جرأت رفتن به آنجا نبود.

داستان جالب «خوک و گاو»

داستان جالب «خوک و گاو»

مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.کشیش گفت:بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.

حکایت «مردم آزار»

حکایت «مردم آزار»

مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد درویش را مجال انتقام نبود.

 

سنگ را نگاه همی‌داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد.

حکایت «دزدی درویش»

حکایت «دزدی درویش»

درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمى از خانة یاری بدزدید. حاکم فرمود تا دستش بدر کنند. صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم. گفتا : به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم.

نشانه‌های پنهان که از بروز مشکل در کلیه حکایت دارند

نشانه‌های پنهان که از بروز مشکل در کلیه حکایت دارند

افراد بسیاری در نقاط مختلف جهان با بیماری کلیه به زندگی خود ادامه می دهند. این در شرایطی است که بسیاری از این افراد ممکن است حتی آگاه نباشند که به این بیماری مبتلا هستند.

کلیه ها به عنوان تصفیه خانه های بدن نقشی کلیدی در خروج مواد زائد و سمی ایفا می کنند. در ادامه با برخی نشانه ها که از وجود مشکل در کلیه خبر می دهند، بیشتر آشنا می شویم.

آگهی پیرزنی که پولش را گم کرده بود

آگهی پیرزنی که پولش را گم کرده بود


ﻣﻦ 50 هزار تومان ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﺯﯾﺮﺍ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﻫﺮ ﮐﺴﻰ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﺑﯿﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﺩﺭﺱ ﻓﻼن ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ.

اندر حکایت لکسوس سواری یک نماینده مجلس

اندر حکایت لکسوس سواری یک نماینده مجلس

جمعه گذشته بود که خبری از مصدومیت یک نماینده مجلس در یک سانحه رانندگی منتشر شد؛ تصادفی که در آن دو سرنشین خودروی مقابل در دم جان باختند.
 
حکایت «نیش مار و زنبور»

حکایت «نیش مار و زنبور»

روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد. مار گفت: «انسان‌ها از ترس ظاهر خوفناک من می‌میرند نه به خاطر نیش زدنم.»


اما زنبور قبول نکرد. مار برای اثبات حرفش با زنبور قراری گذاشت. آنها رفتند و رفتند تا رسیدند به چوپانی که در کنار درختی خوابیده بود. مار رو به زنبور کرد و گفت: «من او را می‌گزم و مخفی می‌شوم و تو در بالای سرش سر و صدا ایجاد کن و خود نمایی کن.»

 
داستان کوتاه، نماز

داستان کوتاه، نماز

یک مهندس روسی تعدادی کارگر ایرانی استخدام کرد.

کارگر ها موقع اذان نمازشونو می خوندند.

حکایت استر و اشتر

حکایت استر و اشتر

استری و شتری با هم دوست بودند، روزی استر به شتر گفت: ای رفیق! من در هر فراز و نشیبی و یا در راه هموار و در راه خشک یا تر همیشه به زمین می‌افتم ولی تو به راحتی می‌روی و به زمین نمی‌خوری. علت این امر چیست؟ بگو چه باید کرد. درست راه رفتن را به من هم یاد بده.



گروه عاشقان اهل نت
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
X بستن تبلیغات
سامانه افزایش بازدید 24 آی پی
مطالب ویژه ماه محرم 96
دانلود گلچین مداحی شور مخصوص ماشین و ایستگاه های صلواتی